من تو را تا به ابد
تا به آن لحظه آخر که اجل می رسدم
تا به اوجی که عاشق دارد
با تمام تپش سینه خود دوست می دارم
من تو را هم چو بهار با لطافت با مهر
با صنوبر با یاس با شقایق با گل
همنوا می خواهم
من گل واشده عشق تو را تا ابد می بویم
و تو را در دل خویش جاودان می سازم
من صمیمیت چشمان تورا که به رنگ عسلی است
تا ابد می خواهم
من تورا.. یادت را.. بوسه داغت را.. تا ابد می جویم
من نسیم نفس پاک تو را که زمن گرمی احساس مرا می خواهد
تا به سر حد جنون می بویم
و برایت در دل آشیان می سازم
من برای تو گل سرخ عزیزخانه ای خواهم ساخت
که حصارش آبی ست
و در وپنجره اش از امید وحیاطش پر گلهای مریم
ودر این خانه خوش رنگ خیال به تو خواهم پیوست
و تو را تا به ابد
تا به آ ن لحظه آخر که اجل می رسدم
دوست خواهم داشت...

ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره ميزد و او سرهاي ما را سوي هم مي برد و لبهاي ترک دار مرا در حوض لبهاي تو مي انداخت صداي عقل ميگفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! » صداي تن ولي مي گفت: « لبها را به هم دوزيد » و ما عمداً صداي عقل را از گوش مي رانديم و بعد از آن هم آغوشي خدا ما را اسير خواب شيرين جواني کرد! و من سهم بزرگي از تو را در سينه ميدادم - نفسهايت - همان سهمي که بي او زندگي هيچ است همان سهمي که بي او جسممان مرده است - و ديگر سرنوشت روح نا معلوم! که از دنياي بعد از مرگ ما چيزي نمي دانيم - همان سهمي که بي او ... عشق آيا سرد مي گردد ؟!! – و من انديشه کردم…. عشق بي او گرمتر از هر زماني بود – و من … آري … نفسهاي تو را در سينه ميدادم و اين سهم بزرگي بود ولي با آن اميدي که مرا با تو نگه ميداشت نفسهاي تو جزء کوچکي بود از تمام تو و خوابي بود و من باور نميکردم بدين حد خوب و شيرين باشد اين رؤيا! و آيا … هيچ … رؤيا بود؟!! و يا عين حقيقت بود و من رؤياش مي ديدم؟! به هر تقدير شيرين بود به هرصورت گوارا بود شرابي که من از لبهاي تو چيدم تمام خوشه هايش را و با انگشتهايم خوب افشردم تمام دانه هايش را و در چشم تو نوشيدم تمام جرعه هايش را و در آغوش معصوم تو سر کردم تمام نئشه هايش را و زيبا بود ؛ نه با اندوه بايد ماند نه غم را بايد از خود راند بيا تا ما شريک شادي و اندوه هم باشيم
هیچ گاه به ذهنت اجازه نده که در کشاکش لحظات ناامیدی روزگار گم بشه تا زمانی که هستی و زندگی می کنی فرصت داری یک عالمه فرصت برای تازه شدن ، قناري بهار زندگیتو بهاری بساز بذارعطر خوش گل هایی که تو باغچه کاشتی از در و پنجره ی خونت وارد بشه و فضای خونتو عطراگین کنه قناري لبخند رو از یاد نبر تو می تونی تو دلت گریه کنی اما نگذار غم تو نگاهت بشینه و لونه کنه فراموش نکن که به گل های امیدی که تو باغچه کاشتی بیشتر از بقیه ی گل ها آب بدی آخه اونا از بقیه ی گل های باغ حساس تر هستن زود پژمرده و پرپر می شن اما فراموش نکن گل سرخی که گوشه ی باغچه کاشتی از اونا هم حساس تره باید جاشو عوض کنی با اومدن عروسک دیگه جای اون گل گوشه ی باغچه نیست جاشو عوض کن با دست هات وجب به وجب خاک باغچتودر نظر بگیر و پر تپش ترین نقطه رو پیدا کن آره اونجا قلب باغچه ی دلته اون گل سرخ همون گل عشقه باید ازش بیشتر از هر گلی مراقبت کنی هر روز به سراغش برو فراموش نکن که اون با بقیه خیلی فرق داره هر روز دست نوازش به سرش بکش و بذار بدونه که تو همیشه به یادشی بهش بگو که محاله فراموشش کنی نذار دلتنگ بشه اما مراقب خار های روی بدنش باش اگر دست هاتو زخمی کرد ناراحت نشو اون زخم ها هیچ وقت عمق نخواهند بود مبادا خشم بر تو غلبه کنه و خارهاشو بچینی ! گاهی علف های هرزی کنارش رشد می کنن تا کاملا" رشد نکردن اونارو بچین چرا که رفته رفته روی گل سرخ رو می پوشونن و در انزوا نابودش می کنن .غذای گل سرخ رو باید به اندازه بدی نه زیاد و نه کم همیشه حد تعادل رو رعایت کن بگذار باران عشق و محبت همیشه بر سرش بباره اما مراقب باش بارانی که با اسید نفرت و کینه ادقام شده باشه نه تنها فایده ای برای گل نداره بلکه اونو به نابودی می کشونه! در عوض ِتمام این مراقبت ها اون به تو آرامش و روحیه می ده تا بتونی بقیه ی گل ها (گل های امید و مهربانی، زندگی و خوشبختی و...) رو آبیاری کنی راستی اجازه داری تنها یک گل سرخ تو باغچه ی دلت بکاری چرا که مراقبت از چند گل سرخ کار آسونی نیست و برای اینکه بتونی به اندازه به یکی از گل ها برسی مجبوری دیگری رو فراموش کنی و این یعنی نا بودی یک گل سرخ دیگه ... و نابودی گل سرخ جرم کمی نیست !!!
دلم میخواد تو آغوشم بگیرم.....
در آغوش بگیرمت و روز هایی را که گریه نکردم.....
بر روی شانه های نازت گریه کنم....
دوستت دارم گل ناز زندگانیم....
سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا اروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم می گیره
بذار رو سینم سرتو چشمای خیس و ترتو
بذار تا سير نگات کنم بو بکشم پيرهنتو
بغل کن و بچسب بهم . بکش دوباره دست بهم
جز تو کسی رو ندارم - نزديک تر از نفس بهم
وقتی چشات خوابش می ياد ادم غماش يادش می ياد
يه حالتی تو چشماته که عشق خودش باهاش می ياد
وقتی چشات خوابش می ياد ادم غماش يادش می ياد
يه حالتی تو چشماته که عشق خودش باهاش می ياد


می خوام که خوبیهاتو یکی یکی بشمارم
تک تکِ قصه هاتو بخاطرم بسپارم
می خوام که از عشقمون روزی هزار بار بگم
وقتی به آخر رسید بازم به تکرار بگم
دروغ نیست ...!دروغ نیست
عشق تو راسته راسته
تو اونی که یه عمری دل از خدا میخواسته
تو دفترم نوشتم تو عمرمی تو جونم
عزیز مهربونم
میخوام تا آخر عمر عشقتو باور کنم
میخوام بگم تو عشقی یه عشق بی نهایت
اون سر دنیا بری میام سایه به سایت
میخوام پیشت بمونم مثل شبهای یلدا
با تو در آغوش تو شب نرسه به فردا
تو دفترم نوشتم تو عمرمی تو جونم
اسم تو رو گذاشتم : عزیز مهربونم
با من باش و 
من رو رنگ نکن 
چون ممکنه رنگارنگ بشم 
اگه میدونستی چقدر دوست دارم 
و هر روز چقدر دلم برات تنگ میشه 
و از دوریت انقدر گریه می کنم تا داغون بشم 
و اگه می دونستی اگه با من دوست بشی مثل ستاره دورت میگردم 
ولش کن فقط بدون منتظرم با یه شاخه گل بیای سراغم 
یادت باشه منتظرتم 
شک نکن تو رو میگم 
می خوام از تو بنویسم تو که مرد روزگاری
توی این مرثیه بازار تو یه شعر تازه داری
تو شبیه احترامی نازنین مث یه حاجت
مث یه تندیس پاکی لحظه ی ناب عبادت
می خوام از تو بنویسم تنها تو نیستی غریبه
تو که یاد دادی به چشمام دنیا اندازه ی سیبه
با تو تو نوروز هر سال نحسی سیزده به در شد
گُلا ون یکاد می خوندن وقتی اسم تو پدر شد
با تو از تموم شب ها بی ستاره رد شدم من
لهجه ی ناب بهارو به خدا بلد شدم من
تو یادم دادی شکوهِ معنی امَن یجیبو
واژه واژه ی نمازو این قرائت نجیبو
دست تو تو باغچه هامون گلای اطلسی کاشته
توی آسمون سفره ماهِ کامل و گذاشته
«می خوام مث کودکی یام یه بچه ی بلا بشم
می خوام تو دستات بمونم تو دست تو قد بکشم»
توی این شبای منحوس قصه هات معجزه گر بود
روی گلبرگای خونه واژه ی پدر پدر بود
تو هنوز از تیر آرش یه کتابچه قصه داری
از تو خاطرات کهنه ت قصه های نو می یاری
کاش که گرگ پیر قصه بره ها رو نمی خوردش
چل گیس قصه ت و ای کاش دیوِ بد دل نمی بُردش
هنوزم شبای یلدا بهترینِ لحظه هاتِ
درمون چشمای خستهَت حافظ و شاخه نباته
توی این ولوله ی شوم آغوش تو مث کوهه
امن ترین پناه قلبم تکیه گاهی باشکوهه
مرد بارونی خونه! تویی ناجی و بهانهم
پیش کش تموم دردات واژه واژه ی ترانه م
«می خوام مث کودکیام یه بچه ی بلا بشم
می خوام تو دستات بمونم تو دست تو قد بکشم»
« لیدا علیزاده»

باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است
تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته
نبودنت فاجعه بودنت امنیته
تو از کدوم سرزمین تو از کدوم هوایی
که از قبیله ی من یه آسمون جدایی
اهل هر جا که باشی قاصد شکفتنی
توی بهت و دغدغه ناجی قلب منی
پاکی آبی یا ابر نه خدایا شبنمی
قد آغوش منی نه زیادی نه کمی
منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من
خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر من به رفتن قانعم
خواستنی هر چی که هست
تو بخوای من قانعم
ای بوی تو گرفته تن پوش کهنه ی من
چه خوبه با تو رفتن رفتن همیشه رفتن
چه خوبه مثل سایه همسفر تو بودن
هم قدم جاده ها تن به سفر سپردن
چی می شد شعر سفر بیت آخرین نداشت
عمر پوچ من و تو دم واپسین نداشت
آخر شعر سفر آخر عمر منه
لحظه ی مردن من لحظه ی رسیدنه
منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من
خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر من حریص رفتنم
عاشق فتح افق دشمن برگشتنم
منو با خودت ببر منو با خودت ببر...
راستي دلت بسوزه مامان نيستي

دوستت دارم
عزیزم

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم
یا از تو حتی با خودم ، یه لحظه صحبت بکنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی ، به تو جسارت بکنم
این قدر ظریفی که با یه نگاه هرزه می شکنی
اما توو خلوت خودم ، تنها فقط مال منی
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی ، به تو جسارت بکنم
ترسم اینه که رو تنت ، جای نگاهم بمونه
یا روی ِ تیشه ی چشات ، غبار ِ آهم بمونه
تو پاک و ساده مثل خواب ، حتی با بوسه می شکنی
شکل همه آروزهام ، تجسم خواب ِ منی
حتی با این که هیچ کس ، مثل ِ من عاشق تو نیست
پیش ِ تو آیینه ی چشمام ، حقیره لایق ِ تو نیست ،
حقیره لایق ِ تو نیست
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی ، به تو جسارت بکنم
ماه در میاد که چی بشه می خواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چی کار کنه باز اسمونو تار کنه
نمی دونه تو هستی به جای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی تو که رفیق راهی
عجب حکایتی شده فکر تو عادتی شده
که از سرم نمی ره که از سرم نمی ره
عجب روایتی شده عشقت عبادتی شده
خدا ازم نگیره خدا ازم نگیره
یه ماه می خواستم که دارم ای ماه شام تارم
تویی رفیق راه من ای غنچه بهارم
شاد شاد شادم از دولت عشقت
البته که زیبایی زیبا مثل گلهایی البته که میدونم دل چسب و دل آرایی
ولی بیشتر از اینها
مهربونیت رو دوست دارم خانومیت رو دوست دارم
با وفا بودنت رو با صفا بودنت رو با خدا بودنت رو دوست دارم
دلم عادت نداره بر تب و تاب تو به من مثل ستاره ها بتاب
.خونه ی عشق رو نشونم بده نذار عاشق بمونم فقط تو خواب
شاد شاد شادم از دولت عشقت ما رو خوشبخت میکنه برکت عشقت
مهربونیت رو دوست دارم خانومیت رو دوست دارم
با وفا بودنت رو با صفا بودنت رو با خدا بودنت رو دوست دارم
اگه دل فقط بره دنبال چشم و ابرو یا پی مال و نمنال به هر سو
چه بسیار از من ها واسه تو چه بسیار بهتره زیبا واسه من
ولی حسن جمال به تبی بنده ثروت و مال به شبی بنده
واسه همین:
مهربونیت رو دوست دارم خانومیت رو دوست دارم
با وفا بودنت رو با صفا بودنت رو با خدا بودنت رو دوست دارم
شاید باز هم همان ملال همیشگی تو به سراغم آمده اینبار فقط قطعه ای کوچک برایت می نویسم چون بغضم بیش از این امان نمی دهد
من تورا از کوچه های حسرت گرفته ام
از تمام شب های تنهایی
از لحظات تودرتوی دلهره
از عذاب دقایق بی کسی
از تمام سالهای ...............
بگذریم
یک کلام دوستت دارم
چند قطره باران بس است
تا گل های نرگس مهربان شوند
تو سینه این قفس داران سکوتم را شکستند
دل دائم صبورم را شکستند
به جرم پا به پائي عشق رفتن
پرو بال عبورم را شکستند
مرا از خلوتم بيرون کشيدند
چه بي پروا حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج مي زد
ولي روياي دورم را شکستند
![]()
دل من میخواد آتیش بگیره
مونده سر دوراهی چه راهی پیش بگیره
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه
رگ خواب یار منو رقیب من میدونه
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه
رگ خواب یار منو رقیب من میدونه
وای دارم آتیش میگیرم
دیگه از غصه و غم
دلم میخواد بمیرم
وای اگه برگرده پیشم
براش پروانه میشم
ازش جدا نمیشم
نمیتونه مرغ دلم از حسودی نمیره
نمیدونه روی کدوم شاخه باید بخونه
اگه یه روز ببینم کسی براش میمیره
حسودی رو میاره دلم آتیش میگیره
میترسم حرفای خوبی توی گوشش بخونه
میترسم اون تا به سحر تو خلوتش بمونه
وای دارم آتیش میگیرم
دیگه از غصه و غم
دلم میخواد بمیرم
وای اگه برگرده پیشم
براش پروانه میشم
ازش جدا نمیشم
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه
رگ خواب یار منو رقیب من میدونه
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه
رگ خواب یار منو رقیب من میدونه
![]()
![]()
این عکس منو یاد تو میندازه عشق من

از سر نیاز باز می خوانمت
((خــــــــــــدا))
می دانی جز تو مرا کسی به سرای امید نمی برد
امید ...
همان امیدی که در سیاهی سایه های تاریک تنهایی ام گم شده
تو همیشه تنهایم گذاشتی و به حال خودم وا گذاشتی
می دانم این جسم خاکی بی تو هیچ معنایی ندارد
...
دست هایم مانده به درگاه پنجره
صدای واضحی مرا می خواند
آری غروب است
خیره می شوم به آیینه
کسی در آینه از من می پرسد
بی قراری باز
بی تابی
روی از آن بر می گردانم می گویم
مرا تابی نیست
اشتیاقی نیست
به این دنیا
شکوه از خود دارم چرا نور امید را هر از گاهی گم می کنم
به کنار آسمان می روم
دست هایم بلند می کنم می گویم
خدایا براستی که تو مهربان ترین مهربانانی پس از گناهم بگذر که تو تنها بخشنده مهربانی
خداوندا مرا ببخش که چشم بر حقیقتی بستم که برایم از روز روشن تر بود
خدایا مرا ببخش که آنقدر مغرور و خودبین بودم
می دانم جرم من این است که مرز بین عشق و دوست داشتن را نمی دانستم
مرزی به فاصله یک قدم و یک نگاه و یا یک جمله
خدایا مرا ببخش که جز شرمندگی چیزی ندارم
حال باید چه کنم
باید چه کنم تا از درگاهت بی جواب بر نگردم
بار الهی جز تو که من کسی را ندارم که از او بخواهم مرا ببخشد
خدایا مرا ببخش
ندانسته و بی آنکه بخواهم کسی را از خود ناراحت می کنم
مرا ببخش ... مرا ببخش
ای گل تازه که بوئی زوفا نیست تو را خبر از سرزنش خار جفانیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ ونوا نیست تو را التفاتی به اسیران بلا نیست تورا
ما اسیر غم واصلا غم ما نیست تو را با اسیران بلا رحم چرا نیست تورا
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من این همه بی باک نمی باید بود
همچو گل چند به روی همه خندان باشی همره غیر به گلگشت گلستان باشی
زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
جمع ما جمع نباشند و پریشان باشی یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
شب به کاشانه اغیار نمی باید بود غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه کس یار نمی باید بود یار اغیار دل آزار نمی باید بود
تشنه ی خون من زار نمی باید بود تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود
من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست
موجب شهرت ناکامی وخود کامی توست
دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد
این ستم ها دگری با من بیمار نکرد دگری این همه آزار من زار نکرد
گر زآزردن من هست غرض مردن من
مردم آزار مکش از پی آزردن من
جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است چشم امید به روی تو گشادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است روی بنموده به راه تونهادن غلط است
رفتن اولی است زکوی تو ستاندن غلط است جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه انی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست عاشق و بی سر وسامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم وتدبیری نیست خون دل رفته به دامانم وتدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم وتدبیری نیست چه توان کرد پشیمانم وتدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
عاجزم چاره ی من چیست چه تدبیر کنم
نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است گل این باغ بسی سرو روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است ترک زرین کمر و موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است نه که غیراز تو جوان بسیار است
دیگری این همه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند
مدتی شد که در آزارم ومیدانی تو به کمند تو گرفتارم ومیدانی تو
داغ شوق تو به جان دارم ومیدانی تو از غم عشق تو بیمارم ومیدانی تو
خون دل از مزه می بارم ومیدانی تو از برای توچنین زارم ومیدانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده به یک حرف نبودم هرگز
مکن این طور که آزرده شوم از خویت نکنم بار دگر یاد لب دلجویت
دست بر دل نهم وپا بکشم از کویت گوشه گیرم و من بعد نیایم سویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت سخنی گویم وشرمنده شوم ازرویت
بشنو این پند و مکن قصد دل ازرده خویش
ورنه بسیار بسیار پشیمان شوی از کرده خویش
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم از سر کوی توی خودکام به ناکام روم
از پی ات آیم وبا من نشوی رام روم صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد
جان من این روشی نیست که نیکوباشد
ار چه با من نشوی یار چه می پرهیزی یار شو با من بیمار چه می پرهیزی
چیست مانع زمن زارچه می پرهیزی بگشا لعل شکر بارچه می پرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی نه حدیثی کنی اظهارچه می پرهیزی
که تو را گفت به ارباب وفا حرف نزن
چین بر ابرو زن وبا ما ز جفاحرف نزن
درد من کشته شمشیر جفا می داند همه کس حال من بی سر وپا می داند
مسکنم ساکن صحرای وفا می داند درد من سوخته ی داغ جفا می داند
پاکبازم همه کس حال مرا می داند عاشقی همچو منت نیست خدامی داند
چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود می گیرم و از کوی تو آواره شوم
از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت گر نرفتم ز درت شام و سحر خواهم رفت
نه که این بار چه هر باردگر خواهم رفت نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
از جفای تو من زار چو رفتم رفتم
لطف کن لطف که این بار چو رفتم رفتم
چند در کوی تو با خاک برابرباشم چند پامال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو به قدر از همه کمترباشم از توچند ای بت بد کیش مکدر باشم
می روم تا به سجودت بت دیگر باشم باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو از چه کشم ناز تغافل تا کی؟
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی؟
سبزه دامن نسرین تو را بنده شوم ابتدای خط مشگین تو را بنده شوم
چین بر ابرو زدن وکین تو را بنده شوم گره ابروی پر چین تو را بنده شوم
طرز محبوبی و آئین تو را بنده شوم حرف ناگفتن وتمکین تو را بنده شوم
الله الله زکه این قاعده اموخته ای؟
کیست استاد تو اینها ز که اموخته ای؟
این همه جور که من از پی هم می بینم زود خود را به سر کوی عدم می بینم
دیگران راحت و من از تو اسم می بینم همه کس خرم و من این همه غم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم هستم آزرده و بسیار ستم می بینم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم پیش مردم زجفای تو حکایت نکنم
ازتو قطعا طلب لطف و عنایت نکنم همه جا قصه درد تو روایت نکنم
شرح این قصه ی بی حد و نهایت نکنم خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر و چشمی به نگاهی سهل است
سوی او گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد...
در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد...
در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد 


پستم آخرم بود ببخشین که طولانی بود
هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز
نوروز باستان رو به همه ی دوست های گلم تبریک میگم
و دعا میکنم امسال به طور عجیبی پیشرفت کنین!!
خیلی وقته که ندیدمت گلم
بیقرارم تا ببینمت گلم
تو سکوت پشت این پنجره ها
موندگارم تا ببینمت گلم
پیشکش نگاه تو قلب منه
یاد حرفات منو آتیش میزنه
همه هستیم به فدای تو گلم
با تو بودن تنها خواهش منه
کاشکی پرنده ای بودم
پر میزدم رو بومتون
شاید یه روز پنجره ها رو باز کنی
آبم بدی دونم بدی
عشق رو خودت یادم بدی
شاید یه روز اسم منو صدا کنی
گریه هام مرهم دردهای منه
بی صداست
به عشق فریاد شدنه
این پرنده اسیر بی صدا داره اسم تورو فریاد میزنه
نفس های آخره اه ای خدا
دل من جون داره میده بی صدا
من میخوام یه بار دیگه ببینمش
که بپرسم که چرا رفته چرا؟

ماه میگه: یعنی اومدن دوبارهی تو
ماه میگه؟ تو بگو عشق یعنی چی؟
آسمون میگه : انتظار دیدن تو
توی باور نازت ازم یه یاغی ساختی
میخوام بگم عزیزم منو خوب نشناختی
دوست دارم که باشم تو باور تو یک مرد
با حال التماسی نگم دوباره برگرد
هر واژه بی ربط اونو یادم میاره
همه میخوان بگن اون منو دوستم نداره
هر روز مثل اشکی که میخوام بارون ببینم
ولی طاقت نمیارم تو چشمای تو بشینم
مگه من دل نداشتم دل منو شکستی
چرا وفا نکردی به اون عهدی که بستی
تو که گذاشتی رفتی منو تو این شب سرد
با التماس دستام میگم دو باره برگرد
توی باور نازت ازم یه یاغی ساختی
میخوام بگم عزیزم منو تو نشناختی
میخوام بگم که یادت توی دلم میمونه
توی دلم سیاه نیست اینو چشمات میدونه
میگن شیرین و فرهاد رفتن توی هر یاد
چون به هم نرسیدن کردن عشق رو فریاد
مگه من دل نداشتم دل منو شکستی
چرا وفا نکردی به اون عهدی که بستی
چه کنم حالا بی تو حالا که تنها موندم
اینها حرف های دل بود که واست ترانه خوندم

الهي به مستان جام شهود به عقل آفرينان بزم وجود
به آنان كه بي باده مست آمدند ننوشيده مي مي پرست آمدند
حال و هواي قشنگي دارم حرفاي زيادي دارم واسه گفتن ولي حس نوشتن نيست
چند تا تيكه از شعر هايي رو كه دوست دارم مينويسم تا حال كنين
هركسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد
من ساده به خيالم كه همه كارو كسم شد
اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي منو دزديد
پشت پلك مهربوني خواب يك توطئه ميديد

شيرين من تلخي نكن با عاشق
تموم ميشن گم ميشن اين دقايق
دنياي ما مال منو تو اين نيست
رو كوه ديگه فرهاد كوه كني نيست
يه روزي مياد كه نميدونيم چي هستيم
يار كي بوديم و عشق كي بوديم و كي هستيم
شيرين شيرينم واسه تو شدم يه فرهاد شيرين شيرينم نده زندگيم رو بر باد
من نميگم فرهاد كوه كنم من
تيشه به كوه ها كه نمي زنم من
فرهاد تو بي تو به كوه نميره
وقتي نباشي تو خودش ميميره
شروع می کنم با نام خدا و کلبه ی دلم رو باز می کنم برای خودم
برای دل خودم یه کلبه اینجا می زنم
حقیقتش این وبلاگ با همه ی وبلاگ هایی که تا الان ساختم فرق می کنه
این وبلاگ یه وبلاگ عاشقانه اس
عشقی که گم شده و دارم دنبالش می گردم
احساس می کنم این عشق توی دستای کسیه که قلبم رو سالم بگیره و آخر عمرم سالم تحویلم بده
امیدوارم راهم برای رسیدن به کسی که نیت کردم تا آخر عمر باهاش بمونم درست باشه
دنيا وفا نداره چشمش حيا نداره
چقدر زمونه بي وفاست نمي دونم خدا كجاست يكي بياد بهم بگه كجاي كارم اشتباست گاهي مي خوام داد بكشم اما صدام در نمياد بگم آخه خدا چرا دنيا به آخر نمي ياد
ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
الهی!
در سر آب دارم، در دل آتش
در باطن ناز دارم، در ظاهر خواهش
در دریایی نشستم که آن را کران نیست
به جان من دردیست که آن را درمان نیست
دیده من بر چیزی آمد که وصف آن را زبان نیست
اون آدمه خيلي خوبيه
انقدر شيرينه كه نگو
هميشه مي خنده و با همه مهربونه
همه دوستش دارن...
منم بايد عاشقش مي شدم…!!
اما مشكل اينجاست كه همه ي عمر نميشه
شيريني خورد
كاش با اين همه مهربوني بعضي وقتها عصباني مي شد…!
آسمان چشم او آيينه كيست ؟
درد و نفرين بر سفر باد سرنوشت اين جدايي دست او بود
گريه نكن كه سرنوشت ، گر مرا از تو جدا كرد
عاقبت دل هاي ما ، با غم هم آشنا كرد
چهره اش آينه كيست ، آنكه با من رو به رو بود
درد و نفرين بر سفر ، اين گناه از دست او بود
اي شكسته خاطر من ،
اي درخت پر گل من ،
اي دلت خورشيد خندان سينه تاريك من ، سنگ قبر آرزو بود
آنچه كردي با دل من ، قصه
من گلي پژمرده بودم ، گر تو را صد رنگ و بو بود
اي دلت خورشيد خندان سينه تاريك من سنگ قبر
مریم عروس گل ها
ترانه سازه دلها
چشمای مهربونش
مثله ستاره زیباست
مثله ستاره زیباست
مریم نجیب و نازه
چشاش ترانه سازه
تو زندگی همیشه
بودنه اون نیازه
بودنه اون نیازه
مریم گله بهاره
مریم خزون نداره
مریم گله بهاره
مریم خزون نداره
تمومه خوشبختی ها از
نگاهه اون می باره
مریم عروسه گل هاست
ماه تو آسمون هاست
چشم نخوره الهی
که خیلی خیلی زیباست
که خیلی خیلی زیباست
مریم عروس گل ها
ترانه سازه دلها
چشمای مهربونش
مثله ستاره زیباست
مریم های عزیز کمی و کسری رو به بزرگی خودتون ببخشید
بگین که رفت مسافرت بگید شماره ای نداد
یه جور بگین که آخرش از حرفاتون حول نکنه
طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه
دونه به دونه عکسامو بردازین آتیش بزنید
هرچی که خاطره دارم بریدو از بیخ بکنید
نذارید از اسم منم یه کلمه جا بمونه
نمیخوام هیچوقت تنم رو توی گورم بلرزونه
برو آتیش به قلبه من نزن بزار نگاهت از یادم بره
بذار واسه همیشه قلب من چال بشه با من کلی خاطره
برو می خوام ببینی خونه ی من خالی شده
همدم من به جای تو ریگ های پوشالی شده
اون که می گفت میمرد برات دیدی راست راستی مرد!
رفت و همه خاطرشم به خاطرت برداشت و برد
بهش بگین نشست به پات بهش بگین نیومدی
بگین هنوز دوستت داره با اینکه قید شو زدی
نشونی قبر منو بهش ندین خوب میدونم
میاد جای همکیشگی سر قرار تو رود خونه
برو آتیش به قلبه من نزن بزار نگاهت از یادم بره
بذار واسه همیشه قلب من چال بشه با من کلی خاطره
می خوام رو سنگ قبرم این باشه:
طلوعی که خیلی غم انگیز بود
قشنگترین خاطره عمرم
غروبی که خیلی دل انگیز شد

خصوصیات یک پسر خوب(ادمه مطلب)
ادامه مطلب
گل دیگه نمیزارم لای کتابت
بدون تو باختی
پس خیلی پستی
چون رفتی دل به غریبه بستی
من دیگه خستم از این که دستم
بخوام که تو دستای تو باشه
بگو مگه آخه گناه کرده بودم
که این طوری باید بسوزم
آره پشیمونم چون نمیدونم
چرا فریب حرفاتو خوردم
اما بدون هر چی که بوده
من دیگه کاملا از یاد بردم
من واسه عشقت بودم یه مجنون
دوستت داشتم از دل و از جون
قلبم شده بود خونه ی غمهات
مرحم من بودم واسه ی همه دردات
اما تو رفتی اینا رو نخواستی
که رو همه حرفات پا گذاشتی
دیگه مهم نیست تقدیر این بود
تو لیاقت این عشقو نداشتی
بگو که جرم من چی بود
که قلبمو آتیش زدی
نخوندی حرف دلمو
تو از جدایی دم زدی
بگو آخه برای چی
سوزوندی خاطراتمو
عشقمو روندی از سرم
به لب رسوندی جونمو
عشقم رفته قلبم مرده
این واسه من یه دستی شد که
دیگه ساده دل نبندم هیچ وقت
چون که هیچ کس نمی مونه پیشم
دلتنگم واسه لطافت دستات
دلسردم کردی تو با حرفات
دلسنگم کردی تو با کارات
عشقو ندیدم هیچ وقت توی چشمات
میشدم آروم هر وقت زیره بارون
با تو راه میرفتم تو خیابون
میخوردم حسرت که چرا هر شب
به یاد عشقت میشد چشمام تر
موقع اشکات سرت میشونم
بود و میگفتی که پیشت میمونم
گفتی بی تو من نمیتونم
یک لحظه تو این دنیا بمونم
اما این عشق زود به باد رفت
روزگار خوشیمو برد و به خاک رفت
هیچی نمونده جز گلای پر پر
تو کل دنیا نیست از تو پست تر
من دیگه اصلا خستمو بستم
درای عشقو به روی قلبم
هر جند یادگاری نمونده
از تو به جز قلب شکستم
البته اکثر آدما پست اند
نیستن لایق واسه دل بستن
همه حرفات بود دروغ از سر
حالا غروب رسید و پس شب
در انتظار این عشق تاره
دفتر عشق ما شده پاره
تموم عکسات سوخته و دود شد
تموم خاطرات دیگه نابود شد
خاکستره این عشق ناپاک
همون بهتر که رفته زیره خاک
همون بهتر که رفته
همون بهتر که رفته
خداحافظ خداحافظ عزیزم
من برات برگ خشک پاییزم
میدونم دلت برام تنگ نمیشه
اما این ترانه با توست همیشه
عاشقی حرف آخره
میدونی خیلی دوستت دارم
تویی تو تمام باورم
اما رفتی من ازت نمیگذرم
میخونم دلم گرفته اونکه دوستش دارم رفته
از من گذشتی بی تفاوت
این سرنوشت بود که رقم خورد چه بد رقم خورد
خداحافظ خداحافظ عزیزم
میخونم دلم گرفته اونکه دوستش دارم رفته







