می خوام از تو بنویسم تو که مرد روزگاری
توی این مرثیه بازار تو یه شعر تازه داری
تو شبیه احترامی نازنین مث یه حاجت
مث یه تندیس پاکی لحظه ی ناب عبادت
می خوام از تو بنویسم تنها تو نیستی غریبه
تو که یاد دادی به چشمام دنیا اندازه ی سیبه
با تو تو نوروز هر سال نحسی سیزده به در شد
گُلا ون یکاد می خوندن وقتی اسم تو پدر شد
با تو از تموم شب ها بی ستاره رد شدم من
لهجه ی ناب بهارو به خدا بلد شدم من
تو یادم دادی شکوهِ معنی امَن یجیبو
واژه واژه ی نمازو این قرائت نجیبو
دست تو تو باغچه هامون گلای اطلسی کاشته
توی آسمون سفره ماهِ کامل و گذاشته
«می خوام مث کودکی یام یه بچه ی بلا بشم
می خوام تو دستات بمونم تو دست تو قد بکشم»
توی این شبای منحوس قصه هات معجزه گر بود
روی گلبرگای خونه واژه ی پدر پدر بود
تو هنوز از تیر آرش یه کتابچه قصه داری
از تو خاطرات کهنه ت قصه های نو می یاری
کاش که گرگ پیر قصه بره ها رو نمی خوردش
چل گیس قصه ت و ای کاش دیوِ بد دل نمی بُردش
هنوزم شبای یلدا بهترینِ لحظه هاتِ
درمون چشمای خستهَت حافظ و شاخه نباته
توی این ولوله ی شوم آغوش تو مث کوهه
امن ترین پناه قلبم تکیه گاهی باشکوهه
مرد بارونی خونه! تویی ناجی و بهانهم
پیش کش تموم دردات واژه واژه ی ترانه م
«می خوام مث کودکیام یه بچه ی بلا بشم
می خوام تو دستات بمونم تو دست تو قد بکشم»
« لیدا علیزاده»

باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است
تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته
نبودنت فاجعه بودنت امنیته
تو از کدوم سرزمین تو از کدوم هوایی
که از قبیله ی من یه آسمون جدایی
اهل هر جا که باشی قاصد شکفتنی
توی بهت و دغدغه ناجی قلب منی
پاکی آبی یا ابر نه خدایا شبنمی
قد آغوش منی نه زیادی نه کمی
منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من
خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر من به رفتن قانعم
خواستنی هر چی که هست
تو بخوای من قانعم
ای بوی تو گرفته تن پوش کهنه ی من
چه خوبه با تو رفتن رفتن همیشه رفتن
چه خوبه مثل سایه همسفر تو بودن
هم قدم جاده ها تن به سفر سپردن
چی می شد شعر سفر بیت آخرین نداشت
عمر پوچ من و تو دم واپسین نداشت
آخر شعر سفر آخر عمر منه
لحظه ی مردن من لحظه ی رسیدنه
منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من
خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر من حریص رفتنم
عاشق فتح افق دشمن برگشتنم
منو با خودت ببر منو با خودت ببر...
راستي دلت بسوزه مامان نيستي

دوستت دارم
عزیزم

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم
یا از تو حتی با خودم ، یه لحظه صحبت بکنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی ، به تو جسارت بکنم
این قدر ظریفی که با یه نگاه هرزه می شکنی
اما توو خلوت خودم ، تنها فقط مال منی
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی ، به تو جسارت بکنم
ترسم اینه که رو تنت ، جای نگاهم بمونه
یا روی ِ تیشه ی چشات ، غبار ِ آهم بمونه
تو پاک و ساده مثل خواب ، حتی با بوسه می شکنی
شکل همه آروزهام ، تجسم خواب ِ منی
حتی با این که هیچ کس ، مثل ِ من عاشق تو نیست
پیش ِ تو آیینه ی چشمام ، حقیره لایق ِ تو نیست ،
حقیره لایق ِ تو نیست
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی ، به تو جسارت بکنم
ماه در میاد که چی بشه می خواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چی کار کنه باز اسمونو تار کنه
نمی دونه تو هستی به جای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی تو که رفیق راهی
عجب حکایتی شده فکر تو عادتی شده
که از سرم نمی ره که از سرم نمی ره
عجب روایتی شده عشقت عبادتی شده
خدا ازم نگیره خدا ازم نگیره
یه ماه می خواستم که دارم ای ماه شام تارم
تویی رفیق راه من ای غنچه بهارم

