تبليغاتX
به نام خدا عشق جن زده
تعطیله تا وقتی که خودش بیاد و بازش کنه
 

 

تو سینه این قفس داران سکوتم را شکستند
دل دائم صبورم را شکستند
به جرم پا به پائي عشق رفتن
پرو بال عبورم را شکستند
مرا از خلوتم بيرون کشيدند
چه بي پروا حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج مي زد
ولي روياي دورم را شکستند

دل من میخواد آتیش بگیره
مونده سر دوراهی چه راهی پیش بگیره
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه
رگ خواب یار منو رقیب من میدونه
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه
رگ خواب یار منو رقیب من میدونه

وای دارم آتیش میگیرم
دیگه از غصه و غم
دلم میخواد بمیرم
وای اگه برگرده پیشم
براش پروانه میشم
ازش جدا نمیشم
نمیتونه مرغ دلم از حسودی نمیره
نمیدونه روی کدوم شاخه باید بخونه

اگه یه روز ببینم کسی براش میمیره
حسودی رو میاره دلم آتیش میگیره
میترسم حرفای خوبی توی گوشش بخونه
میترسم اون تا به سحر تو خلوتش بمونه
وای دارم آتیش میگیرم
دیگه از غصه و غم
دلم میخواد بمیرم
وای اگه برگرده پیشم
براش پروانه میشم
ازش جدا نمیشم
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه
رگ خواب یار منو رقیب من میدونه
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه
رگ خواب یار منو رقیب من میدونه

این عکس منو یاد تو میندازه  عشق من


 

از سر نیاز باز می خوانمت

                          ((خــــــــــــدا))

می دانی جز تو مرا کسی به سرای امید نمی برد

امید ...

همان امیدی که در سیاهی سایه های تاریک تنهایی ام گم شده

تو همیشه تنهایم گذاشتی و به حال خودم وا گذاشتی

می دانم این جسم خاکی بی تو هیچ معنایی ندارد

...

دست هایم مانده به درگاه پنجره

صدای واضحی مرا می خواند

آری غروب است

خیره می شوم به آیینه

کسی در آینه از من می پرسد

                 بی قراری باز

                         بی تابی

روی از آن بر می گردانم می گویم

مرا تابی نیست

        اشتیاقی نیست

                 به این دنیا

شکوه از خود دارم چرا نور امید را هر از گاهی گم می کنم

 

به کنار آسمان می روم

 

دست هایم بلند می کنم می گویم

خدایا براستی که تو مهربان ترین مهربانانی پس از گناهم بگذر که تو تنها بخشنده مهربانی

خداوندا مرا ببخش که چشم بر حقیقتی بستم که برایم از روز روشن تر بود

خدایا مرا ببخش که آنقدر مغرور و خودبین بودم

می دانم جرم من این است که مرز بین عشق و دوست داشتن را نمی دانستم

مرزی به فاصله یک قدم و یک نگاه و یا یک جمله

خدایا مرا ببخش که جز شرمندگی چیزی ندارم

حال باید چه کنم

           باید چه کنم تا از درگاهت بی جواب بر نگردم

بار الهی جز تو که من کسی را ندارم که از او بخواهم مرا ببخشد

خدایا مرا ببخش

      ندانسته و بی آنکه بخواهم کسی را از خود ناراحت می کنم

 

                                  مرا ببخش ... مرا ببخش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ای گل تازه که بوئی زوفا نیست تو را          خبر از سرزنش خار جفانیست تو را

رحم بر بلبل بی برگ ونوا نیست تو را           التفاتی به اسیران بلا نیست تورا

 ما اسیر غم واصلا غم ما نیست تو را          با اسیران بلا رحم چرا نیست تورا

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود

جان من این همه بی باک نمی باید بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی       همره غیر به گلگشت گلستان باشی

زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی        هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

جمع ما جمع نباشند و پریشان باشی             یاد حیرانی ما آری    و   حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

شب به کاشانه اغیار نمی باید بود             غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود           یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه ی خون من زار نمی باید بود          تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست

موجب شهرت ناکامی وخود کامی توست

دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد       جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد    هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد

این ستم ها دگری با من بیمار نکرد          دگری این همه آزار من زار نکرد

گر زآزردن من هست غرض مردن من

مردم آزار  مکش از پی آزردن من

جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است    چشم امید به روی تو گشادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است      روی بنموده به راه تونهادن غلط است

رفتن اولی است زکوی تو ستاندن غلط است   جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه انی که غم  عاشق زارت باشد

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست         عاشق و بی سر وسامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم وتدبیری نیست        خون دل رفته به دامانم وتدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم وتدبیری نیست          چه توان کرد پشیمانم  وتدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

عاجزم چاره ی من چیست چه تدبیر کنم

نخل نو خیز گلستان جهان  بسیار است           گل این باغ بسی   سرو روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است     ترک زرین کمر و موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است        نه که غیراز تو جوان بسیار است

دیگری این همه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن  یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم ومیدانی تو                 به کمند تو گرفتارم ومیدانی تو

داغ شوق تو به جان دارم ومیدانی تو           از غم عشق تو بیمارم ومیدانی تو

خون دل از مزه می بارم ومیدانی تو             از برای توچنین زارم ومیدانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده به یک حرف نبودم هرگز

مکن این طور که آزرده شوم از خویت       نکنم بار دگر یاد لب دلجویت

دست بر دل نهم وپا بکشم از کویت            گوشه گیرم و من بعد نیایم سویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت              سخنی گویم وشرمنده شوم ازرویت

بشنو این پند و مکن قصد دل ازرده خویش

ورنه بسیار بسیار پشیمان شوی از کرده خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم        از سر کوی توی خودکام به ناکام روم

از پی ات آیم وبا من نشوی رام روم          صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم

دور دور از تو من تیره سرانجام روم         نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد

جان من این روشی نیست که نیکوباشد

ار چه با من نشوی یار چه می پرهیزی         یار شو با من بیمار چه می پرهیزی

چیست مانع زمن زارچه می پرهیزی            بگشا لعل شکر بارچه می پرهیزی

حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی     نه حدیثی کنی اظهارچه می پرهیزی

که تو را گفت به ارباب وفا حرف نزن

چین بر ابرو زن وبا ما ز جفاحرف نزن

درد من  کشته شمشیر جفا  می داند             همه کس حال من بی سر وپا  می داند

مسکنم ساکن صحرای وفا می داند            درد من سوخته ی داغ جفا  می داند

پاکبازم همه کس حال مرا می داند            عاشقی همچو منت  نیست  خدامی داند

چاره ی  من کن و مگذار که بیچاره شوم

سر خود می گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو  با دیده تر خواهم رفت             چهره  آلوده به خوناب جگر  خواهم رفت

تا نظر می کنی  از پیش نظر خواهم رفت          گر نرفتم ز درت  شام و سحر خواهم رفت

نه که این بار  چه هر باردگر خواهم رفت      نیست باز آمدنم باز اگر  خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم رفتم

لطف کن  لطف  که این بار چو رفتم رفتم

چند در کوی تو با خاک برابرباشم                 چند پامال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو به قدر از همه کمترباشم            از توچند ای بت بد کیش مکدر باشم

می روم تا به سجودت بت  دیگر باشم           باز اگر سجده کنم پیش تو کافر  باشم

خود بگو از چه کشم ناز تغافل تا کی؟

طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی؟

سبزه دامن نسرین تو را بنده شوم                 ابتدای خط مشگین تو را بنده شوم

چین بر ابرو زدن وکین تو را بنده شوم           گره ابروی پر چین  تو را بنده شوم

طرز محبوبی و آئین تو را بنده شوم              حرف ناگفتن وتمکین تو را بنده شوم

الله الله  زکه این قاعده اموخته ای؟

کیست استاد تو اینها ز که اموخته ای؟

این همه جور که من از پی هم می بینم             زود خود را به سر کوی عدم می بینم

دیگران راحت و من از تو اسم می بینم             همه کس خرم و من این همه غم می بینم

لطف بسیار  طمع دارم و کم می بینم                هستم آزرده و بسیار ستم می بینم

خرده بر  حرف درشت من آزرده مگیر

حرف آزرده  درشتانه بود  خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم             پیش مردم زجفای تو حکایت نکنم

ازتو قطعا طلب لطف و عنایت نکنم                 همه جا قصه درد تو روایت نکنم

شرح این قصه ی بی حد و نهایت نکنم            خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر و چشمی به نگاهی سهل است

سوی او گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است

 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد...
در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد...
در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد

 

پستم آخرم بود ببخشین که طولانی بود  

 

+ نوشته شده در ساعت توسط Mohamad Reza |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا