تبليغاتX
به نام خدا عشق جن زده
وقتی میبینم عشق رو تو چشمات دلم می لرزه واسه خنده هات
تنت با حالتي مبهم ، به جاي تو سخن مي گفت و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود: « تو را من دوست مي دارم! » به دستت دست لرزانم گره مي خورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره ميزد و او سرهاي ما را سوي هم مي برد و لبهاي ترک دار مرا در حوض لبهاي تو مي انداخت صداي عقل ميگفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! » صداي تن ولي مي گفت: « لبها را به هم دوزيد » و ما عمداً صداي عقل را از گوش مي رانديم و بعد از آن هم آغوشي خدا ما را اسير خواب شيرين جواني کرد! و من سهم بزرگي از تو را در سينه ميدادم - نفسهايت - همان سهمي که بي او زندگي هيچ است همان سهمي که بي او جسممان مرده است - و ديگر سرنوشت روح نا معلوم! که از دنياي بعد از مرگ ما چيزي نمي دانيم - همان سهمي که بي او ... عشق آيا سرد مي گردد ؟!! – و من انديشه کردم…. عشق بي او گرمتر از هر زماني بود – و من … آري … نفسهاي تو را در سينه ميدادم و اين سهم بزرگي بود ولي با آن اميدي که مرا با تو نگه ميداشت نفسهاي تو جزء کوچکي بود از تمام تو و خوابي بود و من باور نميکردم بدين حد خوب و شيرين باشد اين رؤيا! و آيا … هيچ … رؤيا بود؟!! و يا عين حقيقت بود و من رؤياش مي ديدم؟! به هر تقدير شيرين بود به هرصورت گوارا بود شرابي که من از لبهاي تو چيدم تمام خوشه هايش را و با انگشتهايم خوب افشردم تمام دانه هايش را و در چشم تو نوشيدم تمام جرعه هايش را و در آغوش معصوم تو سر کردم تمام نئشه هايش را و زيبا بود ؛ نه با اندوه بايد ماند نه غم را بايد از خود راند بيا تا ما شريک شادي و اندوه هم باشيم

+ نوشته شده در ساعت توسط Mohamad Reza |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا